رفتهای با رفتنت آرام جانم رفته است
غم به دل دارم تبسم از لبانم رفته است
ماندهام پژمرده مثل یک درخت در کویر
آن که ما را زندگی و شور و شوق و عشق بود
با که گویم درد خود آری همانم رفته است
روزگاران تلخ گشته همچو زهری در گلو
لب شکر آن نازنین شیرین زبانم رفته است
بیان دیدگاه