عزیز بهرامی

غزل و دوبیتی هزارگی

رفته‌ای با رفتنت آرام جانم رفته است
غم به دل دارم تبسم از لبانم رفته است

مانده‌ام پژمرده مثل یک درخت در کویر
آن که ما را زندگی و شور و شوق و عشق بود
با که گویم درد خود آری همانم رفته است
روزگاران تلخ گشته همچو زهری در گلو
لب شکر آن نازنین شیرین زبانم رفته است

آرام جانم رفته است

Posted in , ,

بیان دیدگاه