عزیز بهرامی

غزل و دوبیتی هزارگی

کسی از دور می آمد من از وی نام پرسیدم
و با او راه را تا که شوم همگام پرسیدم

الف و با و تا یا را هر آنچه گفت شیرین بود
از آن غنچه دهان من تلخی دشنام پرسیدم
به دام افتاده عاشق را چه باک از بیم فردایی
از آن لبهای سرخ آرامش یک جام پرسیدم
مسافر کویری بودم و سوز عطش بر دل
از او باران و ابر و سایه‌ی یک بام پرسیدم
که بود و از کجا آمد چه گفت و چه شنیدم من
چه ساده ساده از وی عشق نافرجام پرسیدم

Posted in , , ,

بیان دیدگاه