عزیز بهرامی

غزل و دوبیتی هزارگی

کابل برایت خیلی ناآرام و غمگینم
از دردهای بی‌حسابت نیست تسکینم

در تاریکستان شمع‌گونه بودنم پوچ است؟
دست قدر کرده برای ناله تعیینم
آتیش و دود و رنگ خون تکرار در تکرار
جز حسرت زنجیرگونه چیست تمرینم
می خواهمت آباد و سبز و بی‌نیاز اما
می خواهی‌ام هر لحظه‌ای با خون رنگینم
تو کیستی ای دستی که داس درو داری
من لاله‌ی سبز بهارم دوستی دینم
می رویم و قد می کشم خوش سبز می گردم
دست جفای تو کند هر چند گلچینم
خود بوده ام نان آورم منت کشی بیجاست
هر یک گواهی می دهد شال و عرقچینم
با سربلندی می توان طی کرد این ره را
من هم تبار خالق و از نسل شیرینم
کابل برایت خیلی خیلی خیلی غمگینم

Posted in ,

بیان دیدگاه