هر کجا که تو نباشی راه را گم می کنم
در شب روشن جمال ماه را گم می کنم
ناامید از فصل نعمت نیست پای جستجو
گر چه تشنه چشمهها و چاه را گم می کنم
عشق ای وادی پیچاپیچ انجام تو چیست
در دل شطرنج نقش شاه را گم می کنم
روبرویت لال می گردد زبان پر گپام
بی نهایت خویشِ ناآگاه را گم می کنم
شعر هم با قافیه یا وزن رنجم می دهد
در گلایه واژهی دلخواه را گم می کنم
عشق دستم را گرفته یا که پا را بسته است
ظاهر و پنهان کوه و کاه را گم می کنم
بیان دیدگاه