عزیز بهرامی

غزل و دوبیتی هزارگی

به روی گونه‌های برگ گل افتاده شبنم اشک
که در اظهار رنج زخم زیباییست محرم اشک

شگرد چهره‌خوانی نیست اسباب شناسایی
دلی را سیل اشک است و دلی را اندکی نم اشک
زبان بی زبانی‌ها درنگ فهم می خواهد
که نتوان گفت شادی خنده دارد هر چه که غم اشک
کسی پرسید آیا شعر آب و نان هم دارد؟
خطا باشد بیان ماجرا را سست و محکم اشک
«چرا عاقل کند کاری که بار آرد پشیمانی»
که از سهراب خون ریزد ولی از سهوِ رستم اشک
عجب شاهی که دست خود به خون مردمش رنگ است
بیافشاند به صد نیرنگ اما روی پرچم اشک

Posted in

بیان دیدگاه