عزیز بهرامی

غزل و دوبیتی هزارگی

من دل به تو می بندم تو دل به کس دیگر
سودای دیگر داری شور و هوس دیگر

بی تو چه کنم دل را بی تو چه کنم جان را
بی تو نبود ما را فریادرس دیگر
ای یار سفر کرده برگرد و ببین حالم
شاید که نباشم من تا یک نفس دیگر
هر روز و شبم تاریک این شهر چه خاموش است
این خانه و این کوچه هر یک قفس دیگر
درد و غم من این است از چشم تو افتادن
در عشق نمی ترسم از خار و خس دیگر
وقتی که سفر کردی از یار حذر کردی
غم بر روی غم آمد هر یک ز پس دیگر

من دل به تو می بندم

Posted in , , ,

بیان دیدگاه