عزیز بهرامی

غزل و دوبیتی هزارگی

آنکس که می داند جگر بر روی دندان است
آنکه نمی داند دهل‌آواز دوران است

در دل عناد و بر زبانت چاپلوسی‌هاست
آنِ تو این است و همیشه این تو آن است
از عشق می گویی سخن، قلبت پر از نفرت
از قوم می گویی سخن گرچه غمت نان است
غافل شده از نقش خود اعضای جسم تو
دو ران تو دست است و هر دو دست تو ران است
از من چو می پرسی در این باره چه می گویم
چیزی که می گویم فقط یک «بس کن و بان» است

Posted in

بیان دیدگاه