هر کجا بنبست دیدم شعر دستم را گرفت
دست روی دست دیدم شعر دستم را گرفت
تا که با تار نگاهش ناگهانی آمد و –
پای دل را بست دیدم شعر دستم را گرفت
دوستانم یک به یک در روزگار بی کسی
از بر من جست دیدم شعر دستم را گرفت
فکر کردم تکیهگاهم بیخودی و سرخوشی است
خویش را چون مست دیدم شعر دستم را گرفت
یکنفر دنبال شیشه و به دستش سنگ بود
قلب من بشکست دیدم شعر دستم را گرفت
کاروان اشتیاق و آرزوهای عبث
هر کجا پیوست دیدم شعر دستم را گرفت
گاهگاهی وهم سر را داد سودای گرفت
نیستی را هست دیدم شعر دستم را گرفت
نظر شما در مورد این نوشته چیست؟