عزیز بهرامی

غزل و دوبیتی هزارگی

هر کجا بن‌بست دیدم شعر دستم را گرفت
دست روی دست دیدم شعر دستم را گرفت

تا که با تار نگاهش ناگهانی آمد و –
پای دل را بست دیدم شعر دستم را گرفت
دوستانم یک به یک در روزگار بی کسی
از بر من جست دیدم شعر دستم را گرفت
فکر کردم تکیه‌گاهم بی‌خودی و سرخوشی است
خویش را چون مست دیدم شعر دستم را گرفت
یکنفر دنبال شیشه و به دستش سنگ بود
قلب من بشکست دیدم شعر دستم را گرفت
کاروان اشتیاق و آرزوهای عبث
هر کجا پیوست دیدم شعر دستم را گرفت
گاهگاهی وهم سر را داد سودای گرفت
نیستی را هست دیدم شعر دستم را گرفت

Posted in ,

بیان دیدگاه