می کشیدمت با رنگ روی کاغذی ای کاش
دست بی هنر دارم سر مخیل و نقاش
با حضور تو آید یک جهان رنگینی
در کفم که رنگی نیست جز سیاهیِ کفاش
حاصلی ندارم من جز غم و پریشانی
کاش کاغذی بودم قاب صورت بشاش
در کتاب بی رنگی واژهها چه خاموش است
برگهی صبوریام امر عشق یک پاداش
کار رنگپردازی حاصل خیالات است
ای که قاصر از وصفی در حریم خود میباش
این سکوت را بشکن یا به لطف یا طعنه
یا نوازش و نرمی یا درشتی و پرخاش
نیک باشد و نیکو هر چه که رسد از دوست
من نگویمت هرگز صفحهی دلم مخراش
ای شب سیهسوغات عشق را مگیر از من
تا کجا گریزان است آفتاب را خفاش
بیان دیدگاه