عزیز بهرامی

غزل و دوبیتی هزارگی

نوای کوه و دشت و قریه‌ی وطن هزارگی
صدای خوشنوای هر گپ و سخن هزارگی

کلام مادری ما زلال و پاک و بی‌ریا
شنیده‌ای که واعتصم؟ بود رسن هزارگی!
روان شده در این رگ و به استخوان نشسته است
نفس‌نفس دویدنش به این بدن هزارگی
برای وصف حال دل زبان چقدر قاصر است
فریب چشم را نگر هزار فن هزارگی
خودم که بامیانی‌ام نگار من بدخشی است
پلی که وصل می کند ترا به من هزارگی

Posted in ,

بیان دیدگاه